تبليغاتX
دنیای جیجیا

دنیای جیجیا

شاید این پارک به خاطر تو باشه... اما مجبورم ...

سلام ما اووووووومدیم دوباره.و...
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 12:35 توسط جیجیا| |
سلام ...

ببخشید...

دعوا نکنیدم...

امتحان دارم ... امتحان...

بعد از امتحانات بهتون سر می زنم...

بای تا های

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 10:8 توسط جیجیا| |

سلام...نمی دونم این جمله رو درست می نویسم یا نه....

به یاد آرزوهایی که می میرند سکوتی می کنم...سکوتی بلند تر از فریاد...

خب...نمی دونم چرا و در این موقع به فکر این افتادم که یه چنین چیزی رو بنویسم....

عجب دنیایی شده...یاده اون روزا به خیر...چقدر زود می گذره این زمان...

همیشه یاد گرفتیم حسرته گذشته ها رو بخوریم و از به یاد آوردن اونا رنج بکشیم شاید مرهمه این دله شکستمون باشه...همیشه یاد گرفتیم توی بی کسی ها و تنهایی ها گریه کنیم شاید در پس این روزای بارونی اشکامون با بارون مشهور بشن و خبرمونو به یارمون بدن...یاد گرفتیم به یاد آرزوهایی که میمیرند همیشه گریون باشیم ... همیشه یه پوشش سیاه از دست رفتنه آرزومون رو روی سرمون بزاریم و با یه چهره ی غمگین توی خیابونا قدم بزنیم و به همه بگیم ما هم یکی از اون عاشقاییم...ما خیلی کارا رو برای گول زدن خودمون و منحرف کردن خودمون از حقیقت رو بلدیم...مهم نیست روزگار که می گذره...ما هم خودمونو بهش می سپاریم تا با هم بریم...

داشتم به این موضوع فکر می کردم که چطور میشه؟چه طور می شه از همه ی زندگیت بگذری؟چه طور میشه اینقدر توی رویاهات غرق بشی که دیگه واقعیتو نبینی دیگه حتی یه کنجی از چهار دیواری قلبتو به حقیقت اختصاص ندی؟؟؟نمی خوام از دردا و زخم های پنهونی که دارین اونارو درک می کنین حکایت کنم...نمی خوام از چیزایی بگم که هیچ وقت درکشون نکردم...هیچ وقت نخواستم...هیچ وقت نخواستیم با حقیقت ها زندگی کنیم...ما درخت رویاهامون آیا به همین جاها ختم میشه؟آیا با رفتن و بر گشتن یکی مسئولیت ها از ما شونه خالی می کنن؟آیا برای رفتن یکی زمونه به احترام اون می ایسته؟نمی خوام مرهم زخم هایی باشم که نه تنها فقط به بعضی هاتون بلکه شاید همتون باشم...نمی خوام ...می خوام خودتون راه رو بدونین ...میخوام بدونین دنیا به همین جا ختم نمی شه...هر چند زهر خوشو به همه می چشونه...مهم اینه که تو چی بخوای...یه جایی خونده بودم هر کسی به اندازه ی هدفش سختی می بینه اگه هدفت بزرگتر باشه سختی ها بیشتره...پس سعی کن برای آرزوهایی که می میرند سکوتی کنی بلند تر از فریاد تو باید به هدف های والا بیندیشی...

پ.ن:

به این نتیجه رسیدم خاطراتی که از سفرهای چند سالم رو داشتم رو بیارم توی فضا...فکر کنم قشنگ باشن...

((از طرف میوه فروش سره چهارراه امام بهشهر ))

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 20:50 توسط جیجیا| |

سلام...

بعد از کلی وعده دادن اومدیم که یه آپه باحال براتون بکنم...

از اینجا شروع می کنیم...

نمی دونم چرا این یاهو مسنجر قاطی کرده... آخه آف هارو نمایش نیده هر کی متوجه شد خبر بده...

خب توو این وقت خیلی اتفاق ها افتاده بود...

جیجی رفت و دوباره اومد و دوباره رفت و دوباره دعوا افتادیم و دوباره رفت و بری باره دیگر من تحصن کردم و دوباره اون بازگشت و خلاص بعد از کلی رفتن ها و کلی برگشتن ها خوشمله مون هم اومد...

الآن وضعیت سفید هست و کلی با حال...

راستی از وضعیت مدرسه هم که نگو و نپرس...

مدیر مدرسه کلی حالمون رو گرفت...به طور شفاهی در حضوره جمع به من و محمد و ابی گفت که انظباطتتون بالاتر از ده نمی ره...بعدش منم گفتم که آقای .... حداقل ۱۲ بده که دیگ مشروط نشیم نریم شبونه...بچه ها همه زدن زیره خنده...بعدشم مدیر هر چی از دهنش در اومد بهمون گفت...

دیروز هم کلی حالی به حولی بود مدرسه... اخه زنگ کامپیوتر و معلم مجرد و مخصوصا اینکه منو محمد و مجتبی با این معلمه جوره جوره چی بشه دیگه... خلاصه منو انداختن توو گروه ۲ کارگاه به جرم شلوغ بازار...منم که از خودا خواسته بودم...بعدش دیروز با اینکه گوشی مدرسه نمیزارن گوشیمو بردم کارگاه و کلی تریپ آهنگ باحل که کلی رقصیدیم و کلی هم عکسو فیلم گرفتیم... خلاصه یکی از حزب اللهی های جمع خیلی خودشو کنترل کرد اما صبرش از دسته ماها تموم شد و از کلاس زد بیرون البته در زمان انجام عملیات رقص کلاس فاقد معلم بود...

بعدشم بگم که این امتحانات شبه نهایی خیلی ضایعست خداییش...حاله مارو گرفتن ... ۵۰ درصد نمره رو توو مستمر تاثیر میدن البته برا ما تنبلا اگه صد در صدشو هم تاثیر بدن فرقی نداره اما اینکه نمیزارن تقلب بزنی به خدا بد دردیه...تازه امروزم جبر داریم...

از جیجی هم بگم که نگین چقدر بی محبتو بی عشقه... جیجی جونم الان چهار روزه که بهم نزنگیده...راستش خیلی دلم براش تنگیده...دلم می خواد الان بودم کنارش...

راستی جیجی جونم خیلی خوب شده ... البته خودمم خیلی خوشحالم که این حسسو داره...بعد از این اتفاقاتی که افتاده که حالا دنباله مقصصر و ... نیستیم ... اما فضای خوبی ایجاد شده که این حس تووش قرار گرفته....

خب دیگه بعد از ظهر هم آپ می کنم...

جیجی جونم دوستت دارم...

بای تا های...بعد از ظهر منتظر آپم باشید...

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 12:26 توسط جیجیا| |
هنوز وقتشو پیدا نکردم تا یه آپه توپ براتون بفرستم...منتظر باشید...
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 12:0 توسط جیجیا| |